امیرعلی و ایلیاامیرعلی و ایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 7 روز سن داره

امیرعلی و ایلیا ( دوقلوهای شیطون بلا)

24 اسفند 1391 )عکس(

پسرای خوبم : خیلی جیگر شدیدا ... امیر علی از وقتی غلط زدن یاد گرفتی به پهلو میخوابی و منو دیوونه میکنی با این کاراااااااااااااات ایلیا جونمم با صداهای جدید که در میاری و شیرینکاریات مامانو هلااااااااک کردی میمیرم واستووووووووووووووون  عکساتونو میذارررررررررررم ادامه مطلب   ایلیا جون خوش خنده من     اینجا ذوق کردی ( هروقت بیش از حد ذوق میکنی 2 تا دستات تا مچ میره تو دهنت , هم میخندی , هم صدا در میاری هم دست میخوری )     قربون خوابیدنت بره مامان امیرعلی جاااااااااان       ببین چه جوری پاهاتو میذاری ...
24 اسفند 1391

عکسهای شیرمردای من تو 4 ماه و 10 روزگی

عزیزای دلم : خدارو برای هر لحظه بودنم با شما و اینکه شما برای منید ١٠٠٠ بار شکر میکنم . هیچ معجزه ای زیبا تر و دلچسبتر از وجود شما برای من نخواهد بود ٤ ماه و ١٠ روزه که من مادرم !!! تمام زندگی و جانم فدای شما , از خدا میخوام تا مارو برای هم حفظ کنه و تا وقتی به من عمر بده که سعادت و خوشبختیتونو ببینم     خدایا شکرت به خاطر بخت خوبی که به من عطا کردی , به خاطر همسر خوب و مهربونم و بچه هایی که تن سالم دارن و به دنیا لبخند میزنن و این خنده ها واسه من شیرینترین لحظه هارو میسازه   شکرت به خاطر ایلیا و امیرعلی مهربون و آرومی که به ما دادی و خوشبختی مارو ١٠٠ برابر ک...
9 اسفند 1391

91/12/07 امیرعلی هم مرررررد شد ...

امیر علی جان : پسر خوبم امروز ساعل 4 واست وقت ختنه گرفته بودم ( بیمارستان صارم  , دکتر امینیان ) چون ایلیا هم اون ختنه کرده بود بردیمت همونجا , بابایی ساعت 3.30 اومد دنبالمون و رفتیم ... خیلی استرس داشتم که زیاد اذیت نشی , آخه شما کلا حساس تر از ایلیا هستی مامانی نتونسم واستم پشت در اتاق و رفتم تو حیاط که صدای گریتو نشنوم یه ربعی طول کشید تا آوردنت بیرون , تو بغل دکترت بودی و  رنگتم پریده بود  عزیز دلم  خیلی گریه کردی اومدی بغلم تو چشام نگاه کردی و دوباره زدی زیر گریه منم گریم گرفت , ایلیا هم با تعجب مارو نگاه میکرد ... عزیزم الان خوابی و بیدار میشی گریه میکنی . انگار میسوزه جاش فدات شم در عوض ...
9 اسفند 1391

91/11/28 ( واکسن 4 ماهگی )

پسرای عزیز من : امروز واکسن ٤ ماهگیتونو زدیم  , با بابایی رفتیم ایلیا بغل من بودی و امیر علی بغل بابایی ... اول بهتون قطره داد و بعد واکسنتونو زد ... فداتون بشم که گریه نکردید و فقط یه کوچووولو بیقراری کردید الان ایلیا جون یکم تب داری و به خاطر قطره استامینفن دوست داری بخوابی شیر هم کامل نخوردی انگار یکمم درد میکنه پات  منم واسه اینکه تبت کمتر شه یه دستمال تر لای رون پاهاتو یکمم رود پیشونیت گذاشتم که خیلی بهترت کرد امیرعلی جان تبت کم تر از ایلیاست ولی خیلی جالبه اینکه تو که همیشه پاهاتو یه عالمه تکون میدادی الان فقط اون پات که واکسن نزدی تکون میدی ( خیلی زززززززززززرنگیا ) خیلی دوستون دارم انشاالله تبتون ف...
7 اسفند 1391

اولین غذای کمکی ( فرنی خوران ) 26/11/91

عزیزای دل مامان از دیروز به دستور آقای دکتر بهتون فرنی میدم روزی 1 وعده از 1 قاشق مربا خوری شروع کردیم تا کم کم زیادش کنیم انگار بدتون نیومده هااااااااا .... ولی ایلیا بیشتر دوست میداره اینم چند تا عکس خوشگل از فرنی خوردنتون     ادامه مطلب تشریف ببرید لطفا ......    اول ایلیا جون یکم مزه مزه کرد و داشت فکر میکرد که این دیگه چیه مامانم بهم میده                 بعد یهووووووووووو بهش مزه داد و ذووووووووق کرد از ته دل ( مامان فدات شه عشق من )     و امااااااا امیر علی اول کلی تعجب کرد       ...
7 اسفند 1391